خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مسعود علوی مقدم
با تشکر از یاسین شفقی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
بهمن ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
لینک دوستان
پروانه
ناشکیبا
اصلاحات
تبسم تلخ
باران خیال
مضراب مست
داریوش اقبالی
پرواز به سوی او
جمله ها رو بخون
دکتر علی شریعتی
...ماندن به ناگزير...
من زندگی را دوست دارم
آمده ، یار آمده در بگشایید
ليست وبلاگ هاي فارسي
طرفداران پرشین بلاگ
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
خرید اینترنتی
طراحی وب
قالب وبلاگ
لینکوگراف
اخبار ايران
اخبار ICT
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

من آمدم با هزاران تجربه ی مفید و سودمند از حبسی کوچک ولی بزرگ.
دورانی که بودن در آن بسیار سخت ولی گذراندن و رفتن از آن بسیار جالب.
دورانی که برایم بسیار شیرین و فوق العاده بود.
گویی همان بهشتی بود که یک زندانی معروف برای همه بازگو می کرد.
بهشتی برین با مأمورانی که همگی گویی مراقبان بهشتی باشند
و من بسیار شادمانم که این دوره را گذراندم
بالواقع هرگز تصورش را هم نداشتم که چنین تجربه ی شیرینی را داشته باشم.
تجربه ای تلخ ولی بسیار آموزنده و شیرین
در این دوره ی حیاتی و فراموش نشدنی خانواده ام به مانند همیشه سنگر و فرشته ی نگهبانم بود
و بازهم در این دوره وبعد از آن، پسرخاله ام، دوست خواهرم، خاله ی نازنینم و خاله ی بزرگ همیشه نگرانم مرا تنها نگذاشتند و همواره به یادم بودند
از پسرخاله ی همیشه همراهم که با پست بسیار زیبایش مرا واقعاً تحت تأثیر قرار داد.
گر نگویم اشک ریختم که اغراق است ولی درون خود اشک ریختم
مادرم که همیشه نگران من بوده و بی منت شب و نیمه شب دعاهایش را فدای من کرده است
نمی دانم شاید از سر خودخواهی بود ولی تا به حال کسی این همه زیبا از من تمجید نکرده بود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۸/۳ - daryayenamnak85
زمین، آغوشی یخی برای گرما و بوسه ی گرمی بر سرما است.
1.زمین هم مادری است برای تمامی کائنات روی آن؛
چرا که به مانند یک مادر از تمامی موجودات روی آن با فداکاری خاص خود از آنها مراقبت می کند
و نمی گذارد در فضا معلق باشند.
و فرزندانش، با دست محکم و آهنین جاذبه اش، در حیطه ی خود آرمیده اند.
با این جاذبه، او آنها را در دستان محکم خویش ایمن می کند و نمی گذارد دیگر سیاره ها به آنها، حتی گوشه ی چشمی بیندازند؛
چه رسد به...
2.و هم به مانند کودکی است که انسانها هر چه بر سر او بیاورند، اندکی اعتراض نمی تواند بکند
و تنها اعتراضش، اشک سوراخ شدن لایه هایش است که از تنش جاری می شود.
زمین هنوز هم با دستان محکمش به هر کس که نا خودآگاه و یا با آگاهی از او فاصله می گیرد چنگ می زند
و نمی گذارد کسی از او دور شود.
زمین،
احساس،
مادر،
تعلق،
این احساس تعلق او از فهم بزرگترین مادر پدرانه هم، به دور است.
البته او نگران و آشفته است.و این خوبی زیاد از حدش، صفات مادرگونه اش را به اثبات نمی رساند.
بلکه آشفتگی اش را نمایان می کند.
این خوبی زیادش، قنات معصومیت و طفیل بودنش را لبریز و سرازیر نموده است.
این احساس تعلق بیش از اندازه ی او، از عدم اعتماد به نفس و نیاز فوق العاده اش به محبت سرچشمه می گیرد.
زمین، فوق العاده به انسان نزدیک است؛
با انسان در حال جوش و خروش است
اما هنوز به خود شناسی نرسیده است؛
چرا که هنوز به دور خویش می چرخد.
این کار را هر روز می کند.
هر روز تکرار می کند.
چرا که هیچ گاه مادری که در کنارش باشد، او را در آغوش گرمش نگرفته
و نیز هیچ گاه پدری که در جلویش به او راه و شهامت و امنیت را هدیه کند، او را در راه امنش قرار نداده است.
او تنها، نور و گرمای فوق العاده ای را از رب النوعش می گیرد
اما این گرما، آتشی نیست که به مانند زهره بتواند در مقابل آتش عشق رب النوعش قرار بگیرد.
زهره،
سیاره ای که از همه به خورشید نزدیک تر است
ولی یک عاشق واقعی نیست،
چرا که همچنان به حیات خود ادامه داده است
و نمی سوزد.
زمین، هم چنین به مانند انسانها فوق العاده از دمای هوا تأثیر پذیر است.
لباس خاکی رنگ خود را در تمامی نقاط بدنش، به تنش کرده است.
در بعضی نقاط، انسان ها
علاوه بر آن لباس خاکی اش،
لباس های دیگری با جنس های دیگری نیز بر تن او کرده اند
که بسیار او را آزار می دهد
و دیگر رمق فریاد و فغان هم ازاو می گیرد.
اما او
وجود دوستانی دریایی
و همدردانی محکم و استوار هم چون کوه
و بخشنده ای سخاوتمند چون خورشید را
در درون خود و اطرافش احساس می کند.
دریاها به خشکی می گرایند و دیگر آبی نیست که زمینیان را سیر نگاه دارد.
زمین است و تشنگی.
مبهوت آب بودن است و در عطش آب بودن.
زمین تشنه است .
درختان و سبزه ها و گلها با ریشه ی زمینی خود، در پی آب اند.
دیگر تاب و توان خشکیده است.
همه از تشنگی رو به زمین فغان سر می دهند.
همه کوچک و بزرگ، گل و درخت، شاخه به دعا برداشته اند،
اما خداوند دعایشان را نمی پذیرد.
آنان دوباره به زمین متمایل می شوند.
خداوند، بار دیگر، نمی پذیرد .
آنان حتی فرزندانشان را از دست می دهند و خودشان هم دیگر حیاتی ندارند.
ناگاه خداوند تصمیمش را دگرگون می کند .
رب النوعی، یک حوری زیبا، از اعماق کوه ها و قله ها، ندا و دعای آنان را پاسخ می گوید.
رب النوعی به سوی جنگل ها و بوته زارها سرازیر می شود که در عین سکوت، حرکت می کند.
گویی خداوند دوباره در کائنان می دمد.
آنان با دیدن این رب النوع، مات و مبهوت می شوند و غرق در یک عشق مقدس می شوند
گویی در یک لحظه، مرگ و غصه ی خویشتن را فراموش می کنند.
گویی در یک لحظه، آرزو و نیازشان را از یاد برده اند.
آنان تنها با دیدن نیاز و آرزویشان، سیرآب می شوند.
اما غافل از آنکه این آب، آنها را به ریشه شان می رساند و سلام گرمی با آنها دارد.
رب النوعی که پشت به کائنان و رویش را در دل خاک کرده است .
گیسوانش را مواج و محرک به پایین می اندازد.
غرورش را در تواضعش به همه نمایان می کند.
بخشندگی، زیبایی و پویایی اش را هویدا می سازد.
گیسوان مواجش را در یک جا ساکن کرده است.
اما با ربایش و عطش کائنان، این گیسوانش جذب می شود و متحرک و پویا.
همه در عشق و عطش، غرق شده بودند.
منظره ای زیبا درست شده بود.
این حوری زیبا:
هم چون دریاست؛ تمام نا پذیر
هم چون کوه است؛ استوار و مغرور
هم چون رود است، محرک و پویا
هم چون مهتاب است؛ زیبا و جذاب
اما هم چون هیچ کس است؛ بخشنده ای مغرور
او هیچ گاه عشقش را از اطرافیانش، دریغ نمی کند.
او عشقش را به ناگاه بر عالم عرضه نمی کند؛ بلکه آرام و پیوسته.
او عاشق حقیقی واحدی ندارد.
هوس را به خود راه نمی دهد.
هیچ گاه رویش را بر عالمیان عرضه نمی کند.
او همه را مبهوت خود کرده است و خود را صرف همه.
وقتی به آن نگاه می کردم، کاملاً ابری نشان می داد;
گویی لبریز از درد و رنجی است که نمی توانسته در خود پنهان کند.
اما مانند یک آتشفشان، عصبی نمی شد;
که گریه سر میداد.
آن هم در آغوش دوست و مونس خویش که ابری مهربان و دلسوز بود.
او دردهایش را برای او بازگو می کرد و وقتی دردهایش تمام می شد، هردوی آنها در آغوش یکدیگر، گریه سر می دادند.
آنها همیشه نسبت به یکدیگر وفاداری خود را اثبات کرده بودن و همواره این را تداوم می بخشند.
نمی دانم چگونه آنها این دوام را برای همیشه حفظ کرده اند؟!
چگونه آنهاچه در ارتفاع و چه در اوج از ما انسانها برتری قابل ملاحظه ای دارند؟
آنها وقتی برای دیگری پرده بر دردهای خود می گشایند،از شدت بغض و ناراحتی،از خود بیخود شده و خود را مانند یک طفل معصوم، به آغوش دیگری می اندازند
اشک بر چشمانشان چنان جاری می شود که تمام زمینی ها را از اشک خود سرمست می کنند.
از اشک های پاک خود:
ای کاش به مانند یک مادر می توانستم کنارش باشم و کمی از غصه های خود را زا روی دوش او بر دارم.
چرا نمی توانم؟
پروردگارا عذاب وجدان سختی گرفته ام؟
اما انسان ها متوجه این که چه درد سترگی بر سر راه دل بزرگ مصومانه ی یکی از آسمانی ها مانع شده، نمی شوند.
اگر درد ابر، پاک و منزه باشد، خورشید نورش را بر پهنه ی زمین می افکند.
زمینی که سرشار از انسان هایی است که فوق العاده اند.
و این موقع است که ابر، خوش شانس است که خورشید او را با خویش همراه کرده است.
خوشا به حال آن ابر که همیشه دلسوزی دارد که دردها و رنج هایش را مرهم بخشد
خوشا به حال آن ابر که وقتی غمی در قلب او رسوب می کند، بقیه به کمک وی می شتابند.
نمی دانم که من و ما انسان ها چگونه ایم که گاهی اوقات در این وضعیت هستیم؟
می خواهم از ته همین دره ی عمیق عجز خویش، فریاد سر دهم!
نه این که روی خودم خاک بریزم!نه
من هیچ وقت، شقایق را از یاد نمی برم
شقایقی که گاهی اوقات برایم معجزه کرده است
شقایقی ملکوتی که گاهی اوقات می خواهم هزار رکعت نمازبه پاس او به جا بیاورم!
اوه...!نه. فراموش کردم
همیشه تو هستی
تویی که همیشه مرا کول می کنی اما من متوجه نیستم
با لحظات شاد ی که می خندم
و گریه ای که سر می دهم
پروردگارا تو را شکر می کنم که هنوز قلمم توان نوشتن دارد
هنوز هر وقت غمگینم ،...
می توانم گریه کنم
می توانم بخندم
می توانم تحرک داشته باشم
می توانم سرودی سر بدهم
می توانم شگفتی ها و شاهکار هایت را در این هستی ببینم
...
در عین ناباوری آفتابی در اوج باران گسترده می شود و سرود خود را سر می دهد
و نوید یک معجزه ای را می دهد
من اولش نا امیدم
از همه جا بریده ام
ولی به ناگاه رنگین کمانی فوق العاده جلوی چشمان سالمم ظاهر می شود
رنگین کمانی هفت رنگ که خود را نمایان کرده است
در برابر خداوند خم می شود
و انسان های دل شکسته را بازی قوس زیبای خویش می کند
آنهااین قوس مانند را با سرسره اشتباه می گیرند
مانند طفلی که هر روز با رؤیای بازی های خود بیدار می شوند
انسان موقع رنج هایش به مانند یک طفل معصوم می شود
و تغییر و تحولی عظیم می یابد
کویر جنگلی نهفته در خویش دارد
دریایی عظیم در اعماق خود پنهان نموده است
کویر می خواهد مثل جنگل، صورتش و شکلش زیبا و دوست داشتنی باشد
ولی خشکی هر روز بیشتر و بیشتر می شود
هیچ کاری نمی تواند بکند
همیشه می خواسته طوری باشد که بقیه اونو دوست داشته باشن
اون یک دریا بود
اون سر دوستای بدش
سر آشنا ها و هم نژادهاش
البته بد که نمیشه گفت
بهتره بگم...
اون سر دوستا/آشناهای...ش
که یک روز به سراغش اومدن تا تونستن توی وجود اون نفوذ کردن
و دیگه یک آدم دیگه ای شده بود
ولی افسوس که خودش بی خبر بود
و بقیه هم که دائماً تا حرف می زد
به اون توجهی نمی کردن
و اونو مسخره می کردن
چون مثل ویژگی های ایده آل خودشون نبود
اونم چه ویژگی هایی!
درختای سرسبز
مهربون بودن
محرم اسرار
و...
که تماماً ویژگی های یک آدم دیگه ای بود
ولی اونا می خواستن اون همه ی اینا رو یک جا داشته باشه
البته اونم دیگه هیچ اعتماد به نفسی نداشت
فکر می کرد خیلی بد شخصیتی داره
این کارا تقریباً تا مدتی ادامه پیدا کرد
و دیگه اون دریا یک شخصیت دیگه ای به ذهن خودش قبولونده بود
البته اون اینقدر مظلوم و معصوم بود
که اصلاًاز کارایی که با خودش داشت می کرد بی خبر بود
مثل یک طفل کوچولو و معصوم
همینجوری این کارا پیش رفت
تا اون با خودش فکر کرد که نه بابا اون یک کویره
با خود می گفت آخه مگه من کی ام ؟!
ببین
ببین بقیه چقدر خوبن و زیبان
متواضع باش و فروتن
اگه بقیه اشتباه کردن، مهم نیست
مهم اینه که وقتی خودت اشتباه می کنی، به همه بگی
چون در غیر این صورت،
تو خیلی خودخواهی
همینجوری اون پیش رفت تا دیگه آب های اون، همه اش خشک شد
آب های زلال و مواج و شفا بخش و معصومش
و به یک شخصیت دیگه ای تبدیل شد
شخصیتی به نام کویر
که در اعماق خویش
دریایی پر تلاطم
و رود هایی پویاو زنده جاری بود
اون توی این مدت دائماً به افکار منفی خویش اضافه کرد
دائماً دروغ می گفت
دائماً تقلید از بقیه می کرد
از گردباد و طوفان هوی و هوسی که بر او می گذشتن،
به راحتی دست خویش را به آنها می سپرد
به راحتی
به سادگی
به سهلی
فقط از جنگل هایی که در اعماق خویش هیچی نداشتن
و فقط زیبای ظاهری بودن
و مورد تایید بقیه بودن
تقلید می کرد
اون دیگه خودشو باخته بود
و هم نوعان خودش
کویر هایی مثل خود را رد می کرد
مثل یک حیوان عمل می کرد
چون می گفت ببین این جنگل ها چه قدر زیباست
و این کویر ها چقدر زشت
دیگه بنابر باور اون، همه، باید جنگل های زیبا رو دوست داشته باشن
و می دید که همه به دیدار این جنگل های زیبا صورت می رن
دیگه هیچ کس سفره اش رو روی کویر پهن نمی کرد
دیگه هیچ کس تابش رو به درخت های تاق و گز اون وصل نمی کرد
دیگه هیچ کس کنار اون نمی رفت
فقط اون پیش بقیه می رفت
اونم تحت تقلین های بقیه دائماً فکر می کرد که هیچی برای گفتن و عرضه کردن ندارد
دیگه همه با یک اکراه خاصی
بهش توجه می کردن
باهاش حرف می زدن
چندین قرن همین جوری گذشت
حتی یک قرن بود که اون
مرز بین حیوان وانسان
مرز بین مرگ و زندگی رو تجربه کرد
ولی به یک جایی رسید که دید داره خیلی زجر روحی می کشه
و حتی به زجر جسمی هم رسیده بود
اون روز به روز خشک تر و خشک تر می شد
دیگه لبان دلش از تشنگی له له می زدن
و دیگه تمام اعضای بدنش خراش برداشته بود
دید نه این جوری نمیشه
برای همین قدم و انقلاب و تغییر و حرکت را شروع کرد
انقلاب:
سعی کرد با همه صحبت کنه
مشاوره بگیره
مشورت بگیره
جالب بود همون دوستان و ...که اونو به این روز انداخته بودن،
تونستن بهش کمک کنن تا اون درخت بکاره
با یک کوهی ارتباط برقرار کنه
تا بتونه برای مدتی هر سال،
از اونا رود و آب بگیره
با هرکسی دوست می شد
کسانی بودن که جنگل بودن
اما اونا جنگل واقعی بودن
دیگه زندگیش عوض شد
و تونست که خودشو باور کنه
البته فراز و نشیب های بسیاری داشت
ولی اون از اون نشیب ها خیلی چیزا یاد گرفت
می دونست که چطوری باید همیشه فراز و اوج داشته باشه
و دائماً با خودش رویا می کرد که یک روزی دست همه رو می گیرم
تو دست بقیه می ذارم
دیگه اون یک قرن جدیدی رو شروع کرده بود
ولی یک جنگل واقعی که قبلاً کویری رو تجربه کرده بود ؛
بهش غیر مستقیم گفت:
"ایمانت رو نسبت به خدا از دست نده "
اگه می بینی الآن اون طوری که می خواستی نیستی
یا خودت سعی نکردی
یا اینکه خدا می خواد تو رو هیجانی و ذوق زده کنه
به هیچی فکر نکن
شاد باش"
بعضی وقت ها با خودم میگم چه قدر خوبه که ما بهترین ها رو از گذشتمون به یادگار داریم
یادگاری کهن:
یادگاری کهن با شخصیت هایی فوق العاده
که بر ایران و تمدن ایران، سایه که نه...
بلکه حکومت کردند
و بر جهان، آواز خویش را طنین انداز کردند
زرتشت با گفتاری نیک
کوروش با کرداری نیک
و داریوش با پنداری نیک
ایران را ایران نمودند
اما زرتشت،
زرتشت، آیینی برپا کرد که هیچ مانندی ندارد
آیینی که فداکاری، حرف اول سال را می زند
اما چرا فداکاری؟!
طبیعت طبق رسم تکراری اش
البته بهتره بگم رسم جاودانه و همیشگی اش
نصفی از سال را
همچون عارفان
به مراقبه و مکاشفه فرو می رود
غرق در عشق دادار می شود
و هیچ کس از اسرار آنها بویی نمی برد
اما انسان
این اشرف مخلوقات
همیشه پویاست
و کمتر در مراقبه است
اما گاهی اوقات نیاز به نو شدن دارد
به تجدید حیات
و تجدید روح عظیم خویش
اما این لحظه را به تناسب خویش، جشن نمی گیرد
بلکه در انتظار جشن طبیعت منتظر می ماند تا جشن با شکوهتری ، دنیا به خودش ببیند
این گونه است که پیوند گیاهان و انسان ها محکم تر می شود
وشاید نمادی برای پیوند انسان ها باشد تا بلکه بیشتر دست یکدیگر را بفشارند
بیشتر هم را درک کنند
هم دیگر را نه فقط به خاطر خوبی هاشون
بلکه تنها به خاطر هم نوع بودن
و داشتن ارتباط با نعمت های خداوندی و الطاف او
با آفریده های ناب او
وبا دنیای شگفت او
دوست داشته باشند
این عید تنها عید طبیعت نباشد
عید زمان نباشد
عیدچرخش زمین نباشد
بلکه عیدی باشد تا
پرده ی اخلاق های ناشایست خود را از جلوی گفتار و کردار و پندار خود کنار بزنیم
باز هم می بینم این جا هم زرتشت خویش را جلوه گر می سازد؛
گویی جبرئیل بر ذهن بی سوادم وحی می کند:
"کردار نیک":
اگر رفتارت طوری باشد که گویی با خودت رفتار می کنی، فوق العاده است
همه ی اطرافیانت را برای رسیدن به پروردگار کنار نزن
چرا که مهم، لبخند رفتار و گفتارت بر آنها است
"پندار نیک"
اگر بتوان همیشه طرز فکر مثبت را جانشین بد بینی و حسادت کنی ،معرکه است
هیچ گاه در برخورد با
رفتار ناشایست
وگفتار نادرست
قضاوت خودخواهانه نکن
ودر انتها:
"گفتار نیک"
زبانت را برای چیزی که اهمیتی ندارد به کار نبر
هیچ گاه بدون توجه به گذشته ی طرف، حکم و یا غیبت نکن
همیشه داستان موسی و شبان را به یاد بیاور
بدان که خداوند همواره از بودن تو در کنار سایرین، کیفور می شود
راستی عیدت مبارک
اشرف مخلوقات
دریا را می بینم
می بینم که :
کوله باری از غصه ها را به جان می خرد
ولی فداکارترازاو هم بود
کائنی بود
که مرا مجذوب و شیفته ی خود کرده بود
کائنی بود با تمام ویژگی های یک انسان که می توان گفت با احساساتش به دنیا پا گذاشته بود
با احساساتش شکل گرفته بود
با احساساتش زندگی کرده بود
وبالاخره با احساساتش اوج گرفته بود
آن هم اوجی ملکوتی
اوجی ملکوتی با تمام وجود
نقطه ی اوجی که تمام فرشتگان
تمام ملائک
و دادار منان
در نظر ما انسانها در آنجا سیر می کنند
و زیبایی ها همه در آنجا
جلوه می کنند
خود را نمایان می کنند
و در آغوش ماورایی او آرام می گیرند
هور،مهتاب و
ستاره های تابنده که همیشه در اوج ظلمت و نا امیدی، نور امید را بر ما می تابانند و هیچ گاه انسان را تنها نمی گذارند
احساسات او به گونه ای بود که :
دائماً بر مقام و جایگاهش افزوده می شد
اما انسان با تمام پیچیدگی هایش و قدرت ملکوتی اش به آنجا آن هم با هفت طبقه ی ملکوتی نرسیده است
او با شکل هایی فوق العاده و عجیب و متغیر پدید آمده بود
که با هر احساسی یک شکلی به خود می گیرد
بیشتر اوقات لبخند خورشید بر لبانش دیده می شد
اما این لبخند گاهی اوقات به حد افراط می رسید
و همه را از این لبخند دور می کرد
اما گاهی اوقات لبخند تسکین بخشی به خود می گرفت
طوری که همه را از همه جا به سوی خویش می کشید
و جانی دوباره به همه می بخشید
گاهی اوقات تمام غصه هایی رو که دریا در دل خویش، تل انبار کرده بود ،می گرفت
و نهایت ایثار خویش را به خداوند هدیه می داد
ودر عوض، شادی هایش را با کائنات تقسیم می کرد
آن هم با قطرات اشک مهرآمیزی که روحیه ای مثبت به همه می داد
بعضی وقتها که از شدت هیجان خوشحال شده بود ،اشک شوق سر می داد
واشکهایش را با لبخند خورشید همراه می کرد
و انسان را با تمام شگفتی هایش غرق در شادمانی و نشاط می کرد
و منظره ای بدیع پدید می آورد
رهی هفت رنگ با قوسی فوق العاده
که آدم دوست داشت اوج بگیره ، روش راه بره و کلی سر بخوره به وسعت زمانی تمامی غم و گرفتاری هایش
به وسعت تمامی وقت ها و فرصت های از دست رفته ی زندگی اش
گویی قفلی بر در تمامی آنها می کشید و خیال همه را آسوده می نمود
اما او یک ویژگی منحصر به فردی داشت:
بر خلاف آدم، که احساساتش غیر قابل پیش بینی بود ،احساسات او از یک قانون پیروی می کرد
و همه اش قابل پیش بینی بود
و با زمان، ارتباط تنگاتنگی داشت
ولی یک چیز از همه مهم تر بود
آن هم معصومیت کودکانه اش
و صداقت دلش با ذهنش
کاش من هم مثل او معصوم و صادق بودم
کاش!
وای کاش!!
وباز هم ای کاش!!!
همیشه می دیدم آدما همه ی جاده رو سپری می کردن به شوق اینکه آن لحظه سر برسد
لحظه ای که به دریا زل بزنند ؛ بهش بگن چه قدر درد دارن ، چه قدر غصه دارن ، چه سنگینی غیر قابل تحملی رو دارن به دوش می کشن
یا این که شادی هاشو باهاش قسمت کنن ؛ باهاش شوخی کنن ، باهاش لبخند بزنن ، باهاش قهقهه بزنن و...
خلاصه باهاش ارتباط برقرار کنن وبا هاش دوست بشن
اونا از همه جا مات ومبهوت به سمت دریا می اومدن وتمام اطرافیانشون رو کنار می زدن
تا بتونن برای یک لحظه هم که شده ، اونو ببینن
اون رو به گرمی عمق هیجان آنها در آغوش احساسات خویش بفشارند
اونا به ساحل می رسیدن و زیر نگاه های آلوده ی خویش و قلب ناآرام خویش ،
پا بر شن هایی می ذاشتن که :
هیچ هویتی نداشتن
تنها با وجود دریا به وجود می اومدن
تنها با تشکیل دریا شکل می گرفتن
تنها با حرکت دریا به حرکت در می اومدن
ساعت ها ظلم پاهای خویش را بر دانه دانه های ساحل تحمیل می کردن
بدون این که دادگاهی برای این همه زور وجبر تشکیل بشه
واین که کسی به این همه بی توجهی و خودخواهی اعتراضی داشته باشه
ولی :
ولی شن هایی که با زیبایی خود ، دریای با عظمت را به خود می کشانند
اما چه سود که با خار وخاشاکی که ساحل به خود می گیرند
دریا را ازخود می رانند
در پایان روز، آن قدر دریا از غصه لبریز می شود که صبرو تحملش را از دست می دهد
و سر انجام تاب خار و خاشاک و ناپاکی را ازدست می دهد
و مانند آتشفشان لبریز می شود و بر ساحل خشم می کند و اوج عصیانش را نشان می دهد
ولی شن هایی که با لطافت خود ،گام های انسان را لذت بخش و هموار می کند
اما چه سود که ره ظلم انسان هارا هموار می کنند
و خود را در بی مهری های آنها حل شده می بینند
ولی شن هایی که با تمام خوبی هاش ، چهره ی مظلومیت و بدبخت و معصوم به خود گرفته
اما...
اما دریا در برابر تمام ستم هایی که بهش وارد میشه ، می ایسته ، مقاومت می کنه
چون پویایی داره ، تحرک داره و سرشار از بهترین خاطرات شیرین انسانهااست
...
ساحل با تمام تحریک ها وکمک های دریا هنوز نتونسته خودشو پیدا کنه
چراازمیان این همه انسان های پر مهر ومحبت ، هیچ کس پیدا نشد که دست ساحل رو بگیره
هیچ کس پیدا نشد که ساحل رو از جامدی و سکون درآورد
یک ندا ی درونی و الهی:
همه رو دوست داشته باش
آفریده های خداوند متنوع بودنشان قشنگ است
اما انسان ها یکی بودنشان
وقتي چشامو باز مي کنم ، با چه سادگي ، دنيا را به من نشان مي دهند
وقتي پاهامو حرکت مي دم ، با چه احساس زيبايي ، قدم بر مي دارند
وقتي پنجره ي اتاقمو باز مي کنم ، مي تونم هواي بيرون رو تنفس کنم
در اتاقمو که باز مي کنم ، در با چه احترامي حرکت مي کند
به بقيه که سلام مي کنم ، ديگران با چه رفتار دلنشيني ، مرا سلام مي گويند
سر ميز غذا که مي نشينم ، صندلي با چه فروتني خاصي ، خود را براي من عقب مي کشد
لبانم را که به سخن مي گشايم ، با چه سرعتي خود را فداي فرمان من مي کنند
وقتي کارد را به پيکار با پنير فرا مي خوانم ، با چه شهامت و سرعتي ،عشق خود را به من ثابت مي کند
وقتي در پايان ، قلبم را به دست بوسي دادار منان مي فرستم ، با چه صميميتي مرا همراهي و هم زبوني مي کند
دستانم را که درازمي کنم تا بشقابم را بردارم ، با چه ادب و متانتي ، مأموريت خود را به انجام مي رسانند
به اطرافم که نظر مي اندازم ، اشيا با سکوتشان ، معصوميت و مظلوميت خود را با چه فريادي بر ذهن وروحم تحميل مي کنند
گويي هر لحظه مادري ، دست نوازش بر سرشان مي کشيده ،
گويي همواره خداوندي ، آنها را اين چنين دوست داشتني کرده است
گويي هميشه روزه مي گزارند و...
اما...
اما آنها نه مادر و پدري...
نه خداوندي ...
ونه روزه و عبادتي...
پس چگونه مي توانند اين چنين مهربان باشند؟!
چرا اين ها گاهي از انسان ها هم دلسوزتر مي شوند؟!
آخر...
چراااااااااااااااااااااا؟
چرا پديده هاي بي جان و بي احساس ؟
چرا من نه؟
چرا من نمي توانم اين چنين به مانند آنها شوم؟
در اين وقت است که ضربه اي از روي خشم و غضب ، بر ديوار مي کوبم!
هيچ ناله اي از او به گوشم نمي رسد
دوباره مي کوبم
اما باز هم دردش را بروز نمي دهد
فرياد مي کشد
اما فريادش به گوش من نمي رسد
با خود زمزمه مي کنم
با قلبم
با دستانم
با چشمانم
خلاصه با تمام وجودم...
همان هايي که مدتي قبل ، خود را فداي من کرده بودند
چرا من اين پايداري را در يک لحظه گسستم؟
چرا خود را از قفل اهريمن ، رهايي ندادم؟
مي خواهم گونه اي ديگر باشم
آن گونه که بايد باشم
آن گونه که خلق شده ام
آن گونه که آفريده شدم
مي خواهم به ديدار آفريدگار روم
و از او مهرباني را طلب کنم
نه
طلب نکنم!
بلکه بگيرم
مهرباني حق من است وبس!
همش با خودم فکر مي کنم که زمان يعني فرشته ي مرگ صبر و حوصله
هيچ وقت نتونستم زمان رو ببخشم
زمان ؛اين مشکل اساسي بشر
زمان ؛ اين حاکم بي چون و چراي انسان
وچه حکومت جبارانه ي مهربانانه اي دارد
با تمام سربازاني که با چشم ،خيلي معصوم به نظر مي رسن
و چه سربازاني دارد
هيچ گاه نتونستم با اونا سازش کنم
هيچ گاه از نيزه هاي ثانيه ها نتونستم به سادگي عبور کنم
ولي خيلي هم به نيزه هاي اونا توجه نداشتم
هيچ گاه نتونستم با اين موجودات کوچک و دوست داشتني ارتباط برقرار کنم
الآن که مي گم غبطه ي اينا رو مي خورم که چرا هيچ وقت اونا رو از خودم راضي نگه نداشتم
هميشه هدفم گذر از موانع دقايق بود
که با پيکار فوق العاده ي خود ، مرا به زانو در مي آوردند
ديگه داشتم کفري مي شدم
تمام فکر و ذهنم اونا بودن
ولش کن تنها به ساعت ها اهميت مي دم
ديگه دقايقم برام مهم نيستن
به گفته ي قديميا "از خيرشون گذشتم"
ولي ساعت ها مرا به خود سرگرم مي کردن تا از رسيدن به هدفم فاصله بگيرم
و تنها به تماشاي گذر ساير آدمايي که از گذر نيزه هاشون رد مي شدن مشغول بودم
ديگه از خودم فراموش مي کردم
چون ديگه خسته شده بودم
از پيکار با موانع سربازان رو مي گم
منو عاجز کرده بودن
سعي مي کردم به خودم انرژي بدم تا بتونم با قدرت بيشتري با اونا مبارزه کنم
اما يکي رو مي بينم
خيلي شبيه منه
گويي سيبي است که دو نيم کرده باشن
داشت به آرامي وخيلي راحت و با خونسردي عمل مي کرد
از فرط اين که غرق در تماشاي ساعت ها بودم ، ديگه از همه چي داشتم فراموش مي کردم
دودل بودم که برم جلو بپرسم يا نپرسم
با خودم مي گفتم شباهتش که عادي است
اين همه آدما به هم شبيهن ، خوب اينم يکيشون
با خودم مي گفتم خوب حتماً مثل خيلي آدماي ديگه تلاش کرده
ولي باز يکي از اون طرف من ، هي تو گوشم مي خوند"برو جلو ازش بپرس"
باشه مي پرسمممممممممممممم!
رفتم جلو پرسيدم
گفت خودتم
سايه تو هستم
ديدم تو که نمي ري ، شايد من برم تورا هم با خودم بکشونم
خيلي لفت ميدي
پشت سرتو نگاه نکن
چون سرشاراز ميموناي زشت و بي ريخت است
آخه از بس ادا اطفار در ميارن نمي تونم سرمو برنگردونم
ولي تمام فکرمو مي خورن
برو پيش اونايي که بهت انرژي ميدن
حتماً نبايد مستقيم بري
کجم رفتي رفتي
مهم اينه که جلو ميري
اگه با انرژي بري
ساعتا خيلي ازت خوششون مياد
حتي کم کم دقايق
وحتي بعد ها ثانيه ها
اتفاقاً من خيلي با زمان دوست شدم
خيلي بهم کمک مي کنن
باعث مي شن من يک خط يا سير حرکتي مشخصي داشته باشم
باهام کلي حرف مي زنن
قانعم مي کنن که ما جبار نيستيم
از قضا ما يکي از فرشته هاي خدا بوديم
ولي چون خيلي براي دنياي مجرد و فرشتگان ، کار ساز نبوديم ،خدا ما رو به زمين فرستاد
خيلي ها چون توان مبارزه با ما رو ندارن مي گن ما خيلي بي رحميم
سعي کن باهاشون ارتباط برقرار کني
خيلي موجودات دوست داشتني ، مهربون ،صميمي و گرمي هستن
سايه:باز که از خودت فراموش کردي
زنداني ام
زنداني تقليد
فکر مي کنم چون همه از تاريکي مي ترسند ، منم بايد بترسم
فکر مي کنم چون همه از بدي بدشون مياد ، منم بايد از بدي بدم بياد
فکر مي کنم چون همه از خوبي لذت مي برن ، منم بايد لذت ببرم
زنداني حسادت
فکر مي کنم چون همه پرواز ديگري را سقوط مي بينن ، منم بايد سقوط ببينم
فکر مي کنم چون همه تلاش ديگري را بي ثمر مي خوانند ، منم بايد بي ثمر بخوانم
فکر مي کنم چون همه بدي هاي ديگري رو مي بينن ، منم بايد بدي هاي ديگري رو ببينم
زنداني افکار منفي
فکر مي کنم چون همه بايد ستم هاي زمانه را مي بينن ، منم بايد ستم هاي زمانه را ببينم
فکر مي کنم چون همه مي گن بد شانسن ، منم بايد بگم خيلي بد شانسم
فکر مي کنم چون همه به دنبال رابطه اي براي اثبات بد شانسي شون مي گردن ، منم بايد به دنبال اون رابطه باشم
زنداني خود بيني
فکر مي کنم چون همه تنها به فکر خودشونن ، منم بايد فقط به فکر خويش باشم و بس.
فکر مي کنم چون همه تنها به دنبال کاراي خودشونن ، منم بايد فقط دنبال کاراي خويش باشم وبس.
فکر مي کنم چون همه تنها به دنبال هم سايه اي براي خودشون مي گرد ن ، منم بايد به دنبال هم سايه اي فقط براي خويش باشم و بس .
زنداني دلم
هر چي دلم ميگه ، لبام ياد مي گيره ، ذهنم تقليد مي کنه و همون راهو ادامه مي ده
دل آدما خيلي بده، بين همه تفرقه انداخته
زمان نيز مارا سرگرم خويش ساخته
ولي ذهنم خيلي مهربونه
قلبم خيلي دوست داشتنيه
چشام خيلي پاکه
لبام خيلي صميميه
گوشام خيلي حرف شناسه
دستام خيلي معصومه
ديگه فکر نمي کنم
خودم تصميم مي گيرم
با اعتماد به نفس
همه رو با همه ي خوبي ها و بدي هاشون دوست دارم
حتي خودمو
سلام
سلامي به نرمي روابط خانواده ي ما
سلامي که هنوز آبهاي مادربزرگي بي همتا،در آن جاري است
مرسي از آناني که مرا تشنه ي پيام گوارايشان مي کنند
مرسي از آناني که اين پيام را در وجودشان به يادگار گذاشته اند
نه تو دروغ مي گويي
مرسي از آناني که اين عطش در وجودم را از بين بردند
براي من مهم شماييد
من اين را از از همان ابتداي تولد در وجودم گذاشته بودم
و به آن فخر مي ورزم
نه تو دروغ مي گويي
اين وبلاگ نه تنها براي راضي کردن خود من است
بلکه براي شما مي نويسم
نه براي اين که وبلاگم پر از پيام شود
نه تو دروغ مي گويي
اگه موضوعاتم خوب نيست
اگه چيزايي هست که بايد در باره ي اونا بساط بگسترانم
اگه چيزايي هست که هيچ سودي نداره
اگه لينک ها(سايت ها يا وبلاگ هايي )هست که قشنگه و جالبه
اگه دريايي هست که امواج آرامي در خود دارد
اگه نوشته هام جالب نيست
اينو با امواج سهمگين جواب بدين
تا ديگه جلوتر نرم
و خود را درآن غرق کنم
مرسي
مرسي وهزاران مرسي
نه تو دروغ مي گويي
سلام
سلامي به نرمي روابط خانواده ي ما
سلامي که هنوز آبهاي مادربزرگي بي همتا،در آن جاري است
مرسي از آناني که مرا تشنه ي پيام گوارايشان مي کنند
مرسي از آناني که اين پيام را در وجودشان به يادگار گذاشته اند
نه تو دروغ مي گويي
مرسي از آناني که اين عطش در وجودم را از بين بردند
براي من مهم شماييد
من اين را از از همان ابتداي تولد در وجودم گذاشته بودم
و به آن فخر مي ورزم
نه تو دروغ مي گويي
اين وبلاگ نه تنها براي راضي کردن خود من است
بلکه براي شما مي نويسم
نه براي اين که وبلاگم پر از پيام شود
نه تو دروغ مي گويي
اگه موضوعاتم خوب نيست
اگه چيزايي هست که بايد در باره ي اونا بساط بگسترانم
اگه چيزايي هست که هيچ سودي نداره
اگه لينک ها(سايت ها يا وبلاگ هايي )هست که قشنگه و جالبه
اگه دريايي هست که امواج آرامي در خود دارد
اگه نوشته هام جالب نيست
اينو با امواج سهمگين جواب بدين
تا ديگه جلوتر نرم
و خود را درآن غرق کنم
مرسي
مرسي وهزاران مرسي
نه تو دروغ مي گويي
اي واي!
اين ها به کجا مي روند؟
دارند از من پيشي مي گيرند!
يادش بخير!
قبلاً پشت من قدم مي زدند .
قبلاً پشت من حرکت مي کردند.
زير فرمان من بودند.
وخيلي هم غير قابل توجه بودند!
ولي نمي دونم چي شد که به ناگه نه تنها به من رسيدند ،که پيشي هم گرفتند!
ولي اين ها مايه ي فخر هر انساني است که کلماتشان به هر کجا که بخواهد، برسد
وانسان ها هم با لذت و کيفور به اين ها نگاه مي کنند و غبطه مي خورند
که:
اي کاش ما هم به مانند اين ها، اين چنين به جلو مي رفتيم:
اين ها با چه خوبي اي قدم بر مي دارند!
اين ها نماز مي گذارند!
اين ها جنگ ها را متوقف مي کنند!
اين ها ستاره را به مردم مي شناسانند !
هر کي توي دريا نتونه،توي آب شنا کنه
هرکي توي دريا طلب کمک کنه
بدون هيچ درنگي،خود را به آب مي اندازند
دستشان را براي ياري، درازمي کنند
واگر کسي بخواد نجات پيدا کنه
دست جوابش را به آنها مي دهد
به اين موجودات
به اين موجودات عجيب
به اين موجودات عجيب و غريب!
که بدون هيچ نيروي ماورايي،
خود را براي کمک به انسانها
در هر کجاکه باشد
در وسط خيابان
روي ميز
در زير چادر
در زير بوران شديد
زير خاک و گل
مي رسانند
تا آنها را از مخمصه اي که در آن گير کرده اند
بيرون بياورند.
مي خواهم از شرمندگي همين پشت، عمرم را به آخر برسانم
ولي يکي از همينا از مسيري ديگر خود را به من مي رساند
تا بگويد
حرکت کن
سرت را بالا بگير
با اعتماد به نفس
به پيش برو
اگه ازت پرسيدن
کجا داري ميري؟
بگو:
به جلو
اگه افتادي،
ازت پرسيدن،
چي شد
بگو دارم موفق مي شم.
فهميدم
نمي خواهم سرم را برگردونم
وببينم که چه کار کردم
مي خوام مثل بقيه باشم
بيزارم از خوبي
بيزارم از زيبايي
بيزارم از خودم
بيزارم ا ز خودم
ولي به خاطر حس خود پرستي که خداوند منان در بندگانش قرار داده ،هنوز خود را دوست دارم
نفرتم از انس است
عشق من مرگ است
هر که بيني درجستجو است
پارو مي زند
به دنبال جزيره ،جزيره،جزيره ،
جزيره اي که آغوش خود را
براو بيفکند
زيبايي اش را به رخ بکشد
باد خوبي اش را بر اندام احساس نا پاکش بنوازد
با آهنگ خوب،با آهنگ زيبا،با آهنگ دلنواز
مي خواهم سيم هاي اين گيتار را با دندان هاي محکم مهر و محبت خود، بجوم
اما چه سود که من جزيره نيستم
منم،من
منم همان قطره اي که در زير قايق احساسات همه خرد مي شوم
و کنار مي روم
و حتي جرأت ابراز عقايدم را ندارم
وتنها کارم، طوفان نگاه هاي نفرت انگيز است
طوفاني که هر چند يک بار مي توانم آن را کنترل کنم
ولي باز سر کوب و ويران مي شوم
اما نه
آنقدر هم تنها نيستم
قايقهايي آشنا مي بينم
اول همه من را به اعماق دريا مي فشارند
سپس براي طلب کمک ، مي گويم من دارم غرق مي شوم
واي چه حرف زشتي!!!
اين حرف ها چيست؟!
تو اکنون در بلندترين نقطه ي دريايي
تو اکنون در اعماق دريايي
ولي آنها برايم سخن مي گويند
مي گويند بلند شو
ولي نه
نميتوانم
چرا؟
سرکوبي
ويراني
مي گويند
مي گويند که چگونه مي توانم
سرم را بلند کنم
حرکت کنم
خودم را دريا فرض کنم
سوار قايق شوم
وبه پيش روم
اما هنوز براي خودم
ًدقيقه گذاشتم
ساعت گذاشتم
روز گذاشتم
...
لحظه ي عجيبي بود!
لحظه ي دو تا شدن بود !
وغير قابل توصيف !
نمي دا نم چگونه بگويم ؟
يا لااقل از کجا بگويم ؟
ولي همين را مي توانم بگويم که لحظه ي دو تا شدن بود.
گويا کس ديگري بود!
گويا عالم ديگري بود!
عالمي متفاوت
دنيايي متفاوت
تا به حال آن لحظه را تجربه نکرده بوده بودم!
گويا بهت،لبانش رابر گونه هاي من گذاشته بود و مرا مي بوسيد
و من هم خود را به باد سرنوشت سپرده بودم
وخودم هم ديگر به او اعتماد کرده بودم
چشمانم ،تمام زندگي هيچ وپوچم را در آغوش نگاه هاي حقير خود مي گرفت.
روبرويي با او از تمام رويارويي ها
سخت تر بود.
هيجان انگيز تر بود.
جالب تر بود.
قلب من هم از کوره در رفته بود
و مرتب ناآرومي مي کرد
وآهنگين ،فرياد سر مي داد.
اين مرز،مارابه زنداني اي تشبيه کرده بود که به ملاقاتي اش مي روند
و هيچکدام توان آغوش ديگري را نداشت
ولي من در برابرش خيلي شرمنده بودم
چرا که جز ناکامي خودم ،چيز ديگري سوغات نبرده بودم
ولي او اصلاً ناراحت نبود
بلکه اميدوار بود
که من توان هر کاري را دارم
باز هم مي گويم نمي دانم چه هنگامي بود؟
اما عجيب تر مدت آن بود !
مدتي که هرگز قابل از دست رفتن نبود
چرا که ديگر لحظه اي مانند آن لحظه رخ نمي داد
اما بالأخره نگهبان سرنوشت اعلام اتمام وقت کرد
وما دو را از هم جدا کرد
هيچ احساس عجيبي بعد از آن لحظه نداشتم